تبليغاتX
تنهایی و مرگ

روز اول گل سرخي برام اوردي گفتي براي هميشه دوستت دارم

 روز دوم گل زردي برايم اوردي گفتي دوستت ندارم

روز سوم گل سفيدي برايم اوردي و سر قبرم گذاشتي و گفتي

منو ببخش فقط يه شوخي بود

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 21:8 توسط کامیار |

وقتي از غربت ايام دلم مي گيرد ،،،

 مرغ اميد من از شدت غم ميمير ،،،

دل به روياي خوش خاطره ها مي بندم ،،،

 بازهم خاطره ها دست مرا مي گيرد...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 7:7 توسط کامیار |

سلام

همه فقط و فقط حرف از وفاداری میزنن.

ولی کو اون همه وفاداری.

انگار کسی نمونده که منتظر آپ های جدیدم باشه.

فقط با یک ماه نبودم همه چی فراموش شد.

آدما خیلی فراموش کارن.

همون طور که منو خیلی زود فراموش کردن مطمئن باشید شما هم خیلی زود فراموش میشید.

 

 حکایت جالبیست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 7:17 توسط کامیار |

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد ؛ ...خبرم كن ... بهت قول نميدم كه ميخندونمت .ولي مي تونم باهات گريه كنم ...
اگه يه روز خواستي در بري ...حتماً خبرم كن ،قول نميدم كه ازت بخوام وايسي .اما مي تونم باهات بيام ...

اما اگه يه روز سراغم رو گرفتي ...و خبري نشد ...سريع به ديدنم بيا ...احتمالاً بهت احتياج دارم

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:59 توسط کامیار |

اگر روزی خبر مرگم را شنیدی

 دوست دارم برایم گریه نکنی و اشک نریزی

چون خودت بهتر می دانی که رهایی برای عاشقان مرگ است......

و این مردن میباشد که مرا از سوختن نجات می دهد.........

اخر عاشقی مرگ یا زندگی یست

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 10:37 توسط کامیار |

سلام.امیدوار بودم که قبل از سال نو پرونده ی منم بسته شه.ولی انگار قسمت نبود.

حالا که نزدیک سال تحویل شده بیاید به یاد کسانی باشیم که براشون زمستون و بهار یکیه.

کسانس که همه  ی زندگیشون مثل زمستون سرده.

بیاید دعا کنیم که همه ی جونا به آرزوشون برسن.

برای ما هم دعا کنید شاید ما هم راحت شیم.

سال نو مبارک

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 0:1 توسط کامیار |

اساسا هيچ چيز غم انگيزتر از اين نيست که روزی چشم باز کنی و ببينی همه ی راهی را که آمده ای اشتباه بوده است کج خيالی بوده است و همه و همه ناشی از غرور و يکدندگی تو بوده است .... آنوقت می نشينی و در دادگاهی که خودت متهم و قاضی هستی خودت را به اشد مجازات محکوم ميکنی ! .......... مرگ !.....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 15:29 توسط کامیار |

صدای کشیده شدن تیغ روی پوستم همه فضای اتاق را پر کرده است،
دستانم می لرزند و تیغ هی سُر میخورد از لای انگشتانم،
کاش کسی این تیغ را می گرفت و می کشید روی رگم، پوستم، تنم، روحم!
اما…
خون تمام حجم دستم را پر کرده است،
از صدای قاطی شدن خون و تیغ در دلم آشوبی به پا می شود بی نهایت،
و من باز هم تشنه شنیدن، دیدن و لمس کردن هستم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 11:24 توسط کامیار |

دشنه حتي توي دست سايه هاست

فرصت جدايي من از شماست

آسمون مي خواد كه فرياد بكشه

بگه ديگه وقت زجر آدماست

مثل آسمون غربت دلامون سرد و سياهه

توي دست سرد پاييز تنامون خزون زده

لشكر آدمك هاي سنگي و بي عاطفه

انگار از عمق سياهي و تباهي اومده

كي ميشه دوباره باز موعد ديدار برسه

اين همه فاصله ها، جدايي ها تموم بشه

اي خدا كاري بكن كه فصل غصه بگذره

عمرمون تو اين دقيقه ها حروم نشه

خنده ها ماسيده روي لباي خشك عاشقا

حسرت شنيدن يه شعر تازه با منه

دارم آتيش مي گيرم تو اين كوير لعنتي

وقشه آسمونون بارون بزنه.

چي بگم وقتي رفيقا همه نارفيق شدن

چي بگم وقتي برادر ديگه نابرادره

واسه التيام اين زخمهاي سخت و لاعلاج

روز و شب بوسه به اين جام بلورين مي زنم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 11:17 توسط کامیار |

سکوت سرشار از سخنان نا گفته است 
از حرکات نا کرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده .
 در این سکوت
حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من.

و باز هم سکوت

سکوتی بی پایان.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 22:37 توسط کامیار |